خرید بک لینک

درباره سایت

وبلاگ ذاکر اهل بیت:مهدی فرزان منش

سلام.مهدی هستم.. مرسی که ب وبم سرزدید.. امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد.. نظر یادتون نره..درصورتی که خواستارارتباط وتبادل نظربامن هستید به شمارم اس بدید...09367232746ممنون یا علی..

امکانات وب

-->-->-->
رÙx88زشÙx85ار Ùx85ØxadرÙx85 عاشÙx88را -->-->--> -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
رÙx88زشÙx85ار غدÛx8cر -->-->-->-->-->-->ذکر رÙx88زÙx87اÛx8c Ùx87Ùx81تÙx87

-->-->-->

Ùx83د Ùx85Ùx88سÙx8aÙx82Ùx8a براÙx8a Ùx88بÙx84اگ

-->-->-->
رÙx88زشÙx85ار Ùx81اطÙx85Ûx8cÙx87 -->-->-->-->-->-->Ùx88صÛx8cت Ø´Ùx87دا -->-->-->-->-->-->اÙx86Ùx82Ùx84اب اسÙx84اÙx85Ûx8c -->-->-->-->-->-->Ùx85Ùx87دÙx88Ûx8cت اÙx85اÙx85 زÙx85اÙx86 (عج) -->-->-->-->
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


ایام حج فرا رسیده بود. امام حسن و امام حسین - علیهما السلام - و عبدالله بن جعفر به همراه قافله اى براى انجام اعمال حج ، مدینه را ترك كردند. در بین راه از قافله عقب مانده و آن را گم كردند، خرج و خوراك آنها نیز با قافله بود، تشنه و گرسنه شدند و چیزى نداشتند كه بخورند، به سراغ خیمه اى كه در آن بیابان به چشم مى خورد رفتند، پیرزنى را در آنجا یافتند. به او گفتند: ما تشنه هستیم آیا نوشیدنى در نزد تو هست ؟ زن گفت : فقط گوسفندى دارم كه مى توانید آن را بدوشید و از شیر آن استفاده كنید. آنها از شیر آن گوسفند نوشیدند. سپس گفتند: ما گرسنه نیز هستیم ، آیا غذایى نزد تو هست ؟ زن گفت : همان گوسفند را كه تنها دارایى من است سر ببرید تا برایتان غذا بپزم . یك نفر از آنها برخواست و گوسفند را ذبح كرد و پوست آن را كند و پیرزن غذا پخت و آنها خوردند و برخاستند تا بروند، به هنگام خداحافظى گفتند: ما از طایفه قریش هستیم ، اگر از سفر حج سالم مراجعت كردیم ، تو نزد ما بیا تا نیكى تو را جبران كنیم . این را بگفتند و رفتند.
چیزى نگذشت كه شوهر آن زن به خیمه بازگشت و زن جریان میهمانان و ذبح گوسفند را براى او تعریف كرد. مرد عصبانى شد و گفت : چرا گوسفند مرا براى عده اى كه نمى شناختى كشتى ؟ مدتى از جریان گذشت . فقر و تنگدستى آن زن و مرد را آزار مى داد تا این كه سرانجام مجبور شدند به مدینه روند تا سر و سامانى به زندگى خود دهند. وارد مدینه شدند و به حفر چاه و جارى كردن آب مشغول شدند و با مزدى كه مى گرفتند زندگى مى گذراندند. روزى آن پیرزن از كوچه اى عبور مى كرد، امام حسن (ع ) جلوى در خانه اش نشسته بود و او را شناخت ، ولى پیرزن آن حضرت را نشناخت . حضرت غلام خود را دنبال آن زن فرستاد، آن زن آمد، به او فرمود:
آیا مرا مى شناسى ؟
زن گفت : نه ،
حضرت فرمود: من میهمان آن روز تو هستم كه از گوسفندت براى ما غذا فراهم كردى !
زن گف ت : ولى من به یاد نمى آورم .
حضرت فرمود: مانعى ندارد، اگر تو مرا نمى شناسى من تو را مى شناسم . آنگاه دستور داد هزار گوسفند براى او خریدارى كردند و هزار دینار هم پول نقد به او داد، و او را با غلامش نزد امام حسین (ع ) فرستاد. امام حسین (ع ) به زن فرمود:
برادرم حسن چقدر به تو كمك كرد؟
زن گفت : هزار دینار و هزار گوسفند. امام حسین نیز دستور داد همان مقدار به او كمك كرد.
سپس او را با غلام خود به منزل عبدالله بن جعفر فرستاد، عبدالله گفت :
امام حسن و امام حسین - علیهما السلام - چقدر به تو كمك كرده اند؟
زن گفت : روى هم دو هزار دینار و دو هزار گوسفند. عبدالله دستور داد دو هزار دینار و دو هزار گوسفند به او دادند، سپس گفت : اگر اول نزد من آمده بودى آن دو بزرگوار را به زحمت نمى انداختى (و همه این مقدار را من به تو مى دادم ).
زن با آن همه مال و ثروت نزد شوهر خود بازگشت

برچسب: نویسنده: مهدی فرزان منش تاريخ: جمعه 24 مرداد 1393 ساعت: 15:25

صفحه بندی